رهامرهام، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

رهام قهرمان کوچک مامان وبابا

خاطرات روزانه

  سلام گل قشنگم دیشب برای اولین بار  به تنهایی 8 قدم برداشتی من که خودم از ذوق اشک تو چشمهام حلقه زده بود خاله هدی و مامانی و بابای و خاله هانی خیلی ذوق کردن  ولی بابا محمد رضا سر کار بود تا شما رو ببینه از همه بیشتر خودت عزیزم  دلم  خوشحال بودی دوستت دارم خیلی زیاد  خدایا در تمام مسیر زندگی پسر عزیز تر از جانم را حفظ و در پناه خودت نگه دار تا پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کند الهی آمین   ...
4 آبان 1390

تولد یکسالگی اقا رهام

سلام عشق مامان تولدت مبارک من و بابا محمد رضا از خدا برات عمر با عزت و سربلندی خواستاریم... یک سال از لحظه ای که برای اولین بار بغلت کردم گذشت و تو بزرگ شدی الان میتونی چهار دست پا راه بری  بعضی از کلمه ها رو تلفظ کنی و من و بابا داریم از هر لحظه با تو بودن لذت میبریم امیدواریم که همیشه رو لبهای قشنگت لبخند باشه   ...
3 آبان 1390

خاطرات روزانه

رهام گلم سلام عصر امروز با خاله هدی رفتیم بیرون که برای افطار حلیم بخریم و وقتی که خاله هدی رفت بیرون از ماشین شما خیلی از اینکه پشت فرمون ایستاده بودی خوشحال بودی و چشمات برق میزد.وقتی هم که خاله هدی اومد به زور میخواستی که خودت پشت فرمون باشی. مامان به قربونت عشقم  ...
6 شهريور 1390

خاطرات روزانه

سلام  اقا رهام گل امروز وقتی مامان داشت تو آشپز خانه کار میکرد و شما مشغول بازی بودی دیدم که داری با یه توپت حرف میزنی انگار داشتی یه مطلب هیجانی رو براش تعریف میکردی منم اروم اومدم پشتت و به حرفات گوش کردم خیلی دوست دارم که زودی  حرف بزنی البته عزیز دلم شما اولین کلمه رو تو 6 ماهگی گفتی که "بابا" بود و به دو روز بعد " مام" رو وقتی صبح از خواب بلند شدی گفتی الانم که کلمه های مثل"اپ"یعنی اب و "هوم" یعنی غذا رو خیلی خوب میگی دوستت دارم خیلی زیاد ...
5 شهريور 1390

شبهای قدر

رهام عزیزم تو این شبهای عزیز من و بابا محمد رضا  تو رو این جوری دعا کردیم: خدایا بجز خودت به دیگری واگذارش نکن تویی پرو ردگار او پس قرار ده بی نیازی در نفسش یقین در دلش اخلاص در کردارش  روشنی دردیده اش بصیرت در قلبش روزی وبرکت در زندگیش..... ...
1 شهريور 1390